زندگینامه

زندگی نامه استاد از زبان خودشان

بنده مسلم قلی‌پور گیلانی هستم. زادگاهم شهر رودسر است و پس از پیروزی انقلاب برای ادامه تحصیل به قم آمدم. سال 60 ـ 61 که مرکز مدیریت تأسیس شد، از مدرسه حکیم نظامی ـ امام صادق(ع) فعلی ـ دیپلم تجربی گرفتم و وارد حوزه شدم. از نخستین کسانی بودم که پس از تأسیس مرکز مدیریت، وارد حوزه علمیه شدم.

 

یک سالی در مدرسه آیت‌الله گلپایگانی ـ خیابان صفاییه ـ درس خواندم. بقیه درس‌های مقدمات را نیز در مدرسه مقدسه رضویه خواندم. پس از آن هم آزاد درس خواندم. «شرح لعمه» را خدمت آقایان اشتهاردی و راستی خواندم؛ البته خدمت آقای راستی «قوانین» را هم خواندم. «مکاسب» را خدمت آیت‌الله محفوظی و مرحوم آیت‌الله ستوده فراگرفتم. «رسائل» را خدمت حضرت آیت‌الله میلانی رسیدم. «کفایه» را نیز خدمت آقای ستوده و موسوی تهرانی خواندم. در آن زمان ایشان(موسوی تهرانی) شاگردان زیادی نداشتند؛ قریب به هفت هشت نفر بودیم که نزد ایشان در حسینیه آیت‌الله مرعشی نجفی جلد دوم «کفایه» را می‌خواندیم. بسیار هم بحث‌ علمی می‌کردیم؛ در آن زمان ایشان نظرات آقای نائینی را طرح می‌کرد که بسیاری شیفته آن آراء شدند.

 

ما نیز شیفته آراء امام(ره) بودیم. آقای موسوی تهرانی در «کفایه» مهارت داشتند، به همین دلیل بسیار با ایشان بحث علمی می‌کردیم. پس از این دوران وارد درس خارج شده و خدمت آیت‌الله العظمی فاضل لنکرانی بودم. به نظرم حدود 5 تا 6 سال طول کشید تا سطح را تمام کنم.

 

پدر و مادرم بسیار دوست داشتند، پزشک شوم. بنده نیز وقتی به قم آمدم برادرانم را به این شهر آورده و روانه دانشگاه کردم، آن‌ها را پزشک کردم تا دست از سرم بردارند.

 

بنده افزون‌بر دروس حوزوی، سال دوم تجربی را نیز می‌خواندم. در خاطرم هست، پیش از انقلاب در اصفهان بودم و هنوز تظاهرات قوت نگرفته بود که یکی از بستگان پولی به بنده داد و گفت: «فرزندان مرا به سینما ببر.» ما نیز آن زمان برای رفتن به سینما به چهار باغ اصفهان رفتیم. در صف ایستاده بودیم تا بلیط بگیریم. در آن زمان سوم راهنمایی را تمام کرده بودم و یادم هست که افراد تیپ‌هایی داشتند که با فطرت سازگار نبود و به تعبیری سبک بود. سخنان بسیار بدی نیز می‌زدند.

 

با تمام این وجود به فرزندان فامیل گفتم: من به سینما نمی‌آیم. برای شما بلیط تهیه می‌کنم تا بروید فیلم را تماشا کنید. من اینجا روی نیمکت می‌نشینم تا بازگردید. برای آنها بلیط تهیه کردم و با پول خودم کتاب «اصول دیالکتیک» حضرت آیت‌الله سبحانی را خریداری کردم؛ چون مباحثی درباره کمونسیت‌ها و مخالفان دین بیان کرده بود.

 

قریب به 2 ساعت و نیم طول کشید تا فیلم تمام شود و من نیز در این مدت کتاب را تا آخر خواندم. البته فهمیدنش برایم راحت نبود، چون عادت به مطالعه کتاب‌های غیر درسی نداشتم. ولی شنیده بوده که «ابوعلی سینا» 40 بار کتاب «ارسطو» را خوانده ولی باز هم آن را نفهمیده است؛ سپس یک کتاب دیگری را خوانده و آن(کتابی که 40 بار خوانده) را فهمیده است. من نیز برخی مطالب و صفحات را چند بار می‌خواندم، حتی متن‌ها را حفظ می‌کردم. در کل مقداری از آن را فهمیدم. آرام آرام نیز به این‌گونه مباحث علاقه‌مند شدم.

 

نخست قرار شد دروس تجربی را بخوانم، ولی چون روستایمان دبیرستان نداشت و من نیز درسم خوب بود ـ همه دکتر دکتر می‌گفتند ـ به اصفهان آمدم تا پزشک شوم. در اصفهان اقواممان بودند. آن‌ها نیز تشویق می‌کردند آن‌جا درس بخوانم، چون می‌گفتند: «موقعیت رشد دارد.» در آن زمان تظاهرات قوت گرفته بود و من نیز به صورت پنهانی در تظاهرات شرکت می‌کردم، یعنی یواشکی می‌رفتم؛ چون اگر به اقوام می‌گفتم اجازه نمی‌دادند و می‌گفتند: «شما اینجا غریب هستید. بچه مردم هستید و امانت دست ما. فردا شما را می‌گیرند و می‌کشند.»

 

ولی با این وجود بنده به صورت مخفیانه در تظاهرات شرکت می‌کردم. بدین صورت بود با گردانندگان انقلاب که بیشتر دانشجویان بودند ارتباط برقرار کردم؛ رفیق شدم. به همین دلیل در «دانشگاه صنعت اصفهان» و «دانشگاه اصفهان» رفت‌وآمد داشتم. دانشجویان نیز کتاب‌های مذهبی را برای مطالعه به بنده می‌دادند که با شوق آن‌ها را مطالعه می‌کردم. در برخی مواقع نیز نکات مهم آن‌ها را یادداشت می‌کردم. این مسائل سبب شد تا تقویت ذهنی حاصل برای فهمیدن کتاب‌های دینی حاصل شود.

پس از پیروزی انقلاب در مباحث فلسفی که از سوی آقایان مصباح، دکتر احمد احمدی و برخی دیگر ـ که نمی‌خواهم نامشان را بیاورم، چون از نظر سیاسی ورشکسته شدند ـ مطرح می‌شد و بنده نیز در آن‌ها شرکت می‌کردم. یکی از آقایان نیز در آن زمان درس نهج‌البلاغه داشت که از نخست تا پایان آن‌ها را گوش داده و می‌نوشتم. این آقا در بحث‌های فلسفی بسیار کوتاه و روان صحبت می‌کرد و من نیز آن‌ها را یادداشت می‌کردم. به همین دلیل پس از سال دوم تجربی نام بیشتر کتاب‌های فلسفی را حفظ بودم.

 

اوایل انقلاب که منافقین کمونیست فعالیت داشتند،‌ بنده بحث‌های فلسفی را برای آن‌ها مطرح می‌کردم. حتی با دانشجویان و دبیرستانی‌هایی که کمونیسم و برخی دیگر از آن‌ها چریک‌های فدایی و منافق بودند، بحث می‌کردم. در خاطرم نیست که حتی یک‌بار از پاسخ دادن عاجز باشم. این مسائل سبب شد تا به بحث‌های فلسفی علاقه بسیاری داشته باشم و وقتی سال دوم تجربی را می‌خواندم، به درس «منظومه» یکی از اساتید رفتم که آن‌جا بهترین مستشکل من بود.

 

در آن زمان شاید ته ریشی بیشتر نداشتم، ولی وقتی در کلاس «منظومه» شرکت می‌کردم، بسیاری از طلاب مسن به احترام بنده می‌ایستادند و من نیز از این موضوع بسیار خجالت می‌کشیدم. حتی خجالت می‌کشیدم کنار استاد بنشینم، به همین دلیل کنار درب می‌نشستم. در آن زمان «منظومه»، «بدایه» و «نهایه» را خواندم، در حالی که هنوز طلبه نشده بودم. البته تنها عبارت می‌خواندم و نمی‌فهمیدم که عبارت را باید با مرفوع، مجرور و یا منصوب بخوانم. برخی از طلاب نیز توضیح می‌دادند که منظور عبارات بیان شده چیست؟ سپس «اسفار» را خواندم و تدریس را شروع کردم. مدتی نیز در «فقه» و «اصول» کار کردم، ولی باز هم از سال گذشته به «فلسفه» می‌پردازم.

 

چند سالی است که درس خارج می‌گویم. در درس‌های خارج فراوانی نیز شرکت کرده‌ام. ولی فردی خوش استعداتر و نابغه‌تر از امام(ره) نیافتم. کمتر شخصی در تاریخ «فقه» و «اصول» به امام خمینی(ره) می‌رسد. اگر فرد مقایسه‌ای داشته باشد کاملا تفاوت را متوجه می‌شود.
امام(ره) نبوغ عجیبی داشتند. هم بحثی‌های امام(ره) ابداً قابل مقایسه با ایشان نبودند. از آقای شهیدی شنیدم: «هر کسی، فلان آقا را با امام مقایسه می‌کند. این‌ها به امام ظلم می‌کنند.» امام(ره) اشکالات بسیار دقیقی می‌کردند، به گونه‌ای که با یک تلنگر ایشان برخی از مسلمات از هم می‌پاشید.

 

برای نمونه آقای خوئی، شهید صدر و مرحوم آخوند می‌گویند: «رابطه صحیح و فاسد رابطه تام و ناقص بودن است.» امام(ره) یک اشکال ابتدایی می‌کند که «رابطه صحت و فاسد رابطه تضاد است.» بسیاری از علما مسائل را با قربان صدقه و هزار تعبیر مطرح می‌کردند. ولی خدا پدر و مادر امام خمینی(ره) را رحمت کند که ما را نجات دادند، از بن بست بیرون آوردند. برخی از نظریات امام راحل کم نظیر بود. متأسفانه مرکز نشر آثار امام خمینی(ره) و انتشارات دیگر این مطالب را منتشر نمی‌کنند. بلکه تنها خطابه‌های قانونی ایشان را بیان می‌کنند.

 

بنده خودم درس خارج «مکاسب» و «اصول» دارم؛ در این درس نخست مبانی امام(ره) را توضیح می‌دهم؛ سپس خلاصه، چکیده و نکاتش را بیان می‌کنم. البته مطالب دیگر فقها را نیز بیان می‌کنم که بعضا برای بیان برخی مطالب چند روزی زمان لازم است، پس از بیان این مطالب، آرا و نظرات امام(ره) را بار دیگر به صورت فشرده و چکیده بیان می‌کنم. سپس این نظرات را با یک‌دیگر مقایسه کرده و تفاوت‌هایش را بیان می‌کنم. در درسم گام به گام بیان می‌کنم که امام خمینی(ره) چه سیری در مباحثه داشتند. سبک اجتهادی و نوع استدلال ایشان را بیان می‌کنم.